از میان کتابهایی که از امیرخانی خواندم "جانستان کابلستان" را بیشتر پسندیدم. شاید به خاطر موضوعش که پرداختن به افغانستان بود. و نیز "در پایتخت فراموشی" محمدحسین جعفریان که چند روز پیش تمامش کردم. افغانی نیستم ولی افغانی ها را دوست دارم.

دبیرستان که بودم صمیمی ترین دوستم یک افغانی بود. در کلاس کنار هم می نشستیم و اتفاقا فامیلی او هم رضایی بود. حسن رضایی. یکسانی نام خانوادگی و کنار هم نشستن و ایضا پشت سرهم بودن اسامی مان در دفتر نمره ، قریب به اتفاق معلمان را کنجکاو میکرد که بپرسند : شما دو نفر با هم فامیلید ؟

این مسئله دستاویزی شده بود برای بقیه بچه ها تا با نسبت افغانی دادن تمسخرم کنند. دروغ نگفته باشم من هم خوشم نمی آمد که حتی برای شوخی لقب افغانی بگیرم. بالاخره من هم محصول همین جامعه ی – با عرض معذرت – نژادپرست بودم.

اما الان که فکر میکنم می بینم آن موقعیت بهترین فرصت بود برای مقابله با نژادپرستی های ضددینی رفقای خودم. باید هر دفعه که می گفتند "افغانی" جواب میدادم که بعله جناب نژادپرست من افغانی ام و به افغانی بودنم افتخار میکنم !

القصه ، حکایت حکایتِ قدیمی تحقیر افغانی ها نزد ما ایرانی هاست که هر روز خبر جدید و تاسف آوری از آن به گوش میرسد. عجیب چیز مزخرفی است این ناسیونالیزم ! اگر شما یک متر آنطرف خط مرزی به دنیا بیایید افغانی هستید و شایسته تحقیر و خواری و اگر یک متر این طرف مرز به دنیا بیایید ، نژاد برترید و خون پاک آریایی در وجودتان است ! فاصله برتری و بربری فقط دو متر است !

این نگاه منفی به افغان ها حتی چندی قبل به یکی از رسانه های ارزشی هم رسوخ پیدا کرد که جوابیه ای بر آن نوشتم. بدرفتاری با افغانها از آن نوع مسائلی است که انسان به خاطر وجود آن در جمهوری اسلامی ، باید با خجالت و شرمندگی آن را بیان کند و چه کم هستند کسانی که دغدغه مقابله با این رفتار زشت نژادپرستانه را داشته باشند.


در همین زمینه : + ، + ، +